#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_275
تیام - مگه من دیروز باهات تماس نگرفته بودم.
سحر - من هم گفتم میخوام آخر هفته رو با بچم باشم.
تیام - چرت نگو ، من تو رو نشناسم که بد چیزیه ، تو میخوای فقط حال این بچه رو بگیری.
سحر - بچه من یتیم نیست که با هر ننه من غریبمی راه بیفته بره هر کوره دهی ، من میخوام بچمو ببرم.
نگاه کارن از اول روی من سنگین بود و من نمیدونم که چرا این مدر اینقدر ساکته ، با نگام التماسش کردم که این خوشی رو از صیامم نگیره.
سحر نگاه پر از تحقیرشو سرتاپای من انداخت و گفت : اینه زنت ؟ فکر نمیکردم اینقدر بی سروصدا زن بگیری.
سحر اینبار رو به من توپید که...
سحر - برو بچمو بیار.
وثوق - ببین ، بفهم داری با کی حرف میزنی ، صیام دوست نداره با تو جایی بیاد.
سحر - اینو تو تعیین نمیکنی.
تیام - ولی من تعیین میکنم... صیام امشب میره طالقان.
سحر تیام رو با دست کنار زد و از کنار من گذشت و وارد ساختمون شد و من نمیدونم که کارن الان دقیقا چه کاره است با این همه سکوتش.
هق هق صیام که بلند شد روی اولین پله ایوون نشستم و دلم بدجور به هم پیچید.
التماسای صیام رو به مامانش میشنیدم و میدونم که تیام آخر هفته ها نمیتونه برای زندگی بچش تصمیم بگیره.
وثوق طرف ساختمون خودشون قدم تند کرد تا نشنوه ناله های جگرگوشه این باغو .
صیام که با چشمای گریون و هق هق و التماسش به هممون تو اون ماشین لعنتی جا گرفت حالم از موجودی به اسم سحر به هم خورد.
با رفتن صیام یه قطره رو گونم چکید و دست تیام روی شونم سنگین شد.
romangram.com | @romangram_com