#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_270
سارا - شما فعلا این داداش ما رو دریاب که نگاش داره وجبت میکنه.
آهو - خوشگلیه دیگه.
سارا - یه اینو نداشتی چی کار میکردی؟
آهو - حالا که دارمش ، بعدش هم به من چه که اینقده داداشت هیزه؟
سارا - والا ما که خودمونو چهل تیکه کردیم که این مرتیکه نسناس آدمی نیست و شما جفت پاتو تو یه لنگه دمپایی کردی که نه به خدا خودش گفته من عشقشم و اینا.
سارا با طنز میگفت و آهو جای ناراحتی نیشش از این همه مسخره بازی سارا باز میشد.
سالار - چیز خنده داریه بگین ما هم بخندیم.
آهو نگاشو یه ور دیگه کرد و نیش باز سالار خشکید و سارا ابرو بالا انداخت.
تیام - آمین کی میخوای بری طالقان؟
- چهارشنبه شب بلیط میگیرم برم.
صیام - منم ببر ، خب من میخوام برم با آرمان بازی کنم.
- الهی من قربونت برم ، آرمان مدرسه داره ، اون وقت هم که اومد تهرون واسه خاطر این بود که از معلمش اجازه گرفته بود ، حالا که دیگه بهش اجازه نمیده معلمش.
صیام - نخیرشم ، تو داری گولم میزنی ، من که میدونم پنجشنبه جمعه ها مدرسه تعطیله.
سارا - یعنی ما غلط میکنیم نسل ارتباطات و اطلاعاتو دست کم میگیریم.
وثوق خندید و تیام از جا بلند شد و با یه اشاره خفیف بهم راهی اتاق کارش شد.
کمی بعد دنبالش رفتم و از لای در نیمه باز خودمو داخل کشیدم و گفتم : کاری داشتی؟
romangram.com | @romangram_com