#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_269
سارا - من هم پایه ام.
صیام - من هم میخوام بیام.
تیام - شما باید بری خونه مامانت
صیام - مامان که هیچ وقت نیست ، بعدش هم دوست ندارم برم.
تیام - صیام حرف گوش کن باش.
وثوق - آره عمو ؛ خب مامانت هم دلش واست تنگ میشه.
پوزخند صیام رو دیدم و خاله مهری به این حرف وثوق عجیب چشم غره رفت.
سارا تو گوشم سر کرد و گفت : چقدرم که این زنیکه بچه رو دوست داره ، اون به همون دکتر بودنش برسه واسه هفت پشتش بسه ، چی کار به بچه داره؟ والا.
- سارا.
سارا - درد و سارا ، دختره عین خیالش هم نیست که یه بچه داره اونوقت این واسه من سارا سارا راه میندازه ، تیام هم حرفاش زور داره.
- سحر هم به اندازه تیام حق داره بچشو ببینه.
سارا - یعنی اگه یه روز آذر برگرده و بخواد ببینتت هم حاضری باهاش رودررو بشی ، اون وقت میگی اون زنیکه هم حق داره؟
- نه...نه چون که اون نموند تا بزرگ شدن منو ببینه ، اون حتی تو این همه سال هم یه زنگ نزد ولی سحر حتی شده هفته ای یه بار هم با تیام تماس میگیره تا حال صیام رو بپرسه.
سارا - به این نمیگین عشق مادرانه بهش میگن انجام وظیفه اونم به بدترین نحو ممکن.
- آخه درد تو چیه این وسط؟ تو که این همه سال خاله فریالو داشتی.
سارا - دردم اینه که یکی مثه مامان من اینقدر خوب و خانوم باید بره سینه قبرستون اون وقت یکی مثه اینجور مادرایی باید راست راست واسه خودشون خوش بگذرونن.
آهو هم سر کرد تو بحثمون و گفت : اینو با سارا موافقم ، همه آدمای خوب زود میرن.
romangram.com | @romangram_com