#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_267

آهو – راستی عاطی جون چه خبر از بهزاد خان؟

ابروهاش هم واسه سارا بالا پرید و سارا پوف کشید و صورت تو تن بالش کوبوند.

عاطی – سارا من هنوز نمیتونم هضم کنم که چرا بهزادو رد کردی ؟ بابا از همه این چارتا رفیق آدم وار تره.

آهو – حالا تو هم دور بر ندار ، از همه بهتر وثوقه .

عاطی – اونکه نفس عاطیشخ.

- میخوای چندش بازی درآری ، پرتت میکنم بیرونا.

عاطی – یعنی این دست من بشکنه که یه نیم مثقال نمک نداره ، این همه اتاقو بده دیزاین کنن اون وقت میخواد منو پرت کنه بیرون.

صدایی تو خونه پیچید و سارا و آهو هم زمان سیخ نشستن و جفتی گفتن : سالار.

سارا از در دوئید بیرون و آهو رو تخت دراز کشید و به سقف خیره شد و عاطی گفت : برم ببینم شام چی داریم؟

درک عاطی بالاست ، میدونه اسم سالار که میاد آهو فلج میشه انگار و چه خوب که مارو تنها میذاره تا آهو یه ریز بناله از این عشقی که نمیدونیم آخر عاقبت داره یا نه.

- بگم بی خیالش شی بی خیالش میشی؟

- نه...نمیتونم ، چپ میرم اسم سالاره ، راست میرم اسم سالاره ، خسته شدم به جون آمین ، نمیتونم ببینم هست و ندید بگیرمش.

- آهو اون عوض شده ، نگاهش ، کاراش ، انگار وقتی میبنتت تازه داره کشفت میکنه.

- آمین خرم نکن ، من بهتر از همه سالارو میشناسم ، اون آدم قید و بند نیست ، من براش بندم ، زندونیش میکنم.

- چشمش کور ، دندش نرم تا ته دنیا نوکریتو میکنه فقط یه کوچولو قر و غمزتو واسش بیشتر کن و جلو چشمش حالشو بگیر.

- دلم نمیاد.

- بسکه خری.

romangram.com | @romangram_com