#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_266
- خب شايد بتوني يه روزايي مثه امرزو براش وقت بذاري.
- اگه بري ، صيام ضربه ميبينه.
- من بيشتر ، من عاشق اون بچه ام ولي هر اومدني يه رفتني داره ، صيام عادت ميکنه ، زود يادش ميره ، فکر کنم رابطه آيلين با بچه ها خوب باشه ، قلق صيام هم يه کم محبته.
- صيام بچه باهوشيه ، نبودنت داغونش ميکنه ، گاهي بيا ، باهاش خوش بگذرون و نذار اون ضربه ببينه.
- داره ازت خوشم مياد ، از مدل پدر بودنت فقط کاش يه کم ابرازش ميکردي.
- حالا افتخار ميدي بابات باشم.
- کاش قبل اينکه اون شب منو بشکني بابام ميشدي.
گفتم و از نيمکت کنده شدم و کنار صيامي که اخماش بابت باختش تو هم بود ايستادم و اين مغز من حالا حالاها اهل آلزايمر نيست.
*******
آهو رو تن تخت خودشو بالا کشید و رو به من که جلوی میز توالت با اون چند شاخه بیرون زده ابروم درگیر بودم گفت : این وثوق فرزند خونده نمیخواد من خودمو قالبش کنم؟
عاطی – نه عزیزم ، هنور اول رندگیمونه حوصله مزاحم نداریم.
سارا – نه که تا حالا تا تو حلق هم نبودین این اول زندگی رو به خودتون زهر نکنین.
عاطی خندید و به ژورنال تو دستش خیره شد.
سارا – تیام دیگه گیر و گور نمیده؟
عاطی – وثوق میگه ، تیام زود از کوره در میره و زود هم آتیشش میخوابه.
- فعلا که کورش به ما رسیده.
romangram.com | @romangram_com