#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_265

- ما خواهر هم نيستيم ، من فقط يه داداش دارم اونم آرمانه.

- وقتي عمه حضانت آرمانو قبول کرد حسوديت نشد ؟

- نه ، ذوق کردم ، از اون بچه کوپولو ها بود که آب از دهنشون آويزونه ، من که تا چند وقت فکر ميکردم عروسکه مامان خريده من باهاش باز يکنم.

- هميشه از اينکه عمه خونوادشو به خاطر تو بي خيال شد ازت بدم مي اومد.

- خيليا از من بدشون مياد تو هم يکي از اون خيليا.

- من از تو بدم نمياد.

- گفتي ميخواي برام مثه وثوق باشي ، نميتوني تيام ، وثوق مثل تو نيست ، جنسش با تو فرق داره ، حرفاش يه جورايي مثه يه برادر هميشه نگرانه ، من از اين مدل اخلاقش خوشم مياد.

- مگه نميگي قد بابات سن دارم ، پس منو بابات ببين.

بابا ؟ يه بابا که فقط سيزده سال ازم بزرگتره ، يه بابا...من هيچ وقت بابا نداشتم.

- تو واسه صيام بابا باش ما پيشکشت.

- صيام در حال حاضر تنها وارث منه ، بايد جوري بار بياد که بدونه مسئوليت يعني چي ، خاله مهري و عاطي و وثوق و تو اونقدر نازشو ميکشين که اون بچه لوس بشه ولي من ميخوام از اين بچه مرد بسازم نه کسي که وقتي بزرگ شد آويزون اين و اون باشه ...بابابزرگم تو هيجده سالگي منو مجبور کرد توي کارخونه لبنياتش واسه يه ذره پول سگ دو بزنم ، اون منو اينجور بار آورد.

- ولي صيام ميخواد که باباش باهاش خوب باشه ، دوسش داشته باشه.

- صيام براي من همه چيزه ، اينو حاليش کن.

- خودت امتحان کن.

به صيام خيره شد و گفت : سحر نمي خواستش ، ميخواست سقطش کنه ، نذاشتم ، بچه من هميشه بايد باشه .

- فکر ميکردم برات مهم نيست.

- اشتباه ميکني ، وقتي مرد باشي و يه لقب يه اسم بابا روت بيفته قبل خودت بچت برات مهم تر ميشه ، من صيامو دوست دارم ولي فرصت با اون بودنو ندارم .

romangram.com | @romangram_com