#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_262
به زور و زيرلبي يه سلامي کرد و گفت : پس کارن کوش ؟ گفت که مياد با هم بريم شهربازي.
به تيام مثلا پدر پوزخند زدم و اون دست طرف صيام دراز کرد و صيام تو خودش جمع شد و تيام دست کوچولوي مرد کوچولوي منو گرفت و طرف خودش کشوندش و گفت : حالا اگه من قول بدم باهم ميريم شهربازي قبوله؟
نگاه من پر از لبخند شد و نگاه صيام پر از بهت.
صيام – قولِ قول ؟ مردونه؟
تيام – مگه من هيچ وقتت بدقولي کردم.
صيام – آره نيومدي جشن تولدم.
اي جانکم ، اين بچه چقدر توقع داره از باباش.
پوزخندي زدم و تيام چيزي نگفت و از جاش بلند شد.
اين مرد اين روزها عجيب داره خودي نشون ميده.
توي ماشين که ميشينيم ، دست طرف پخش ماشين ميبره و ابروهاي من از شنيدن آهنگ سنتي ايراني بالا ميره و اين مرد چقدر عجيبه.
تيام – کجا بريم؟
هنوز هم لحن سردش رو داره ولي صيام بابت اين توجه ددي جان بسي خوشحاله.
صيام – بريم سرزمين عجايب.
تيام بي جرف ماشين رو راه ميندازه و کمي بعد ميگه که...
– اخم تو هم نکش ، به اندازه کارن نه ولي به نوبه خودم نميذارم بهت بد بگذره.
تيکش لبخند رو لبم آورد و اون لبخندمو پر حرص برانداز کرد.
romangram.com | @romangram_com