#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_261

کارن – انگار براي امشب برنامه دارين.

تيام – اوهوم ، به سحر سلام برسون.

شرت کم ميگفت جلوه بهتري داشت تا اين به سحر سلام برسونش.

کارن که از رفت از کنارش کنار کشيدم ، اون خيره به نيمرخم گفت : از اين مرتيکه متنفرم.

- چرا ؟ چون همسر فعليه زن سابقته؟

- نه...من هيچ وقت به سحر اهميتي ندادم ، شش سال پيش هم اگه اصرار مامان نبود عمرا باهاش ازدواج ميکردم ، از ازدواجش اونقدر ناراحت شدم که از طلاقمون ناراحت شدم.

- سحر چي کم داشت؟

- يه جو زنونگي ، اون برعکس ظاهرش نميتونه هيچ مرديو جذب خودش کنه ، اون نميدونه يه مرد از زنذدگي چي ميخواد.

- در واقع اين شما مردايين که نميدونين از زندگي چي ميخواين.

- ما يکيو ميخوايم که بهمون حس مردي بده ، بهمون تکيه کنه ، اگه حتي قويه گاهي همه تکيه گاهش منِ مرد باشه ، ما يکيو ميخوايم که وقتي تلخيم ، عصبي هستيم بلد باشه با دوتا لبخند و چشم هرچي تو بگي آروممون کنه ، ما مردا خيلي پيچيده نيستيم .

- تو پيچيده اي ، عجيبي ، اولا خيلي بد بودي ولي حالا يه آدم عادي هستي ، يکي که ميشه بي جنگ اعصاب باهاش حرف زد.

- اين پوسته من واسه آدماييه که ميتونم بهشون اعتماد کنم ، من عادت ندارم هميشه خوب باشم ، عادت ندارم هميشه بخندم ولي خب منم آدمم ، مغرورم ولي تهش ميخوام گاهي خوش بگذرونم.

- حتما جلو اون بارت.

- آرومم ميکنه.

- خيلي چيزاي بهتري ميتونه آرومت کنه.

- خيلي با تجربه تر از اوني هستم که يه دختر بچه نوزده ساله راهکار نشونم بده.

شونه بالا انداختم و صيام با کوله سنگينش طرفمون دوئيد و باباشو با تعجب نگاه کرد و کنار من نشست و من سر کردم تو گوشش و گفتم : سلامت کو؟

romangram.com | @romangram_com