#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_259

ابرویی بالا دادم و شیطون به اون چشمای قهوه ای تیره خیره شدم که سگرمه تو هم کشید و توپید بهم که...

جمشیدخان – چرا اینجوری نگاه میکنی؟

- هیچی همینجوری ، آخه دارم دنبال یه صنم بین شما و مامان فرشتم میگردم.

شیطون شده بودم و انگار این شیطنتم آدم عبوس روبروشو هم بنده نبود.

جمشیدخان – به کارت برس بچه.

ریز خندیدم و صیام پرسید که...

صیام – کی میریم مامانی؟

مامانی گفتنش از روی عادت بود و جمشیدخان پر غیظ براندازم کرد.

جمشیدخان – به نفع جفتتونه که اینقدر به هم وابسته نشین.

صیام جمشیدخان رو نگاه کرد و اخم و تخمشو دید زد و کنار گوشم گفت: این آقائه هم مثه باباس ، بداخلاقه.

خندیدم از این وجه تشابه و لپش رو پر عشق بوسیدم.

نگاه جمشیدخان رو که دیدم گفتم : نترسین ، آیلین خانوم که بیاد و یه ذره به این بچه محبت کنه جا خودشو تو دل این بچه باز میکنه.

انگشتاش به هم گره خورد و تنش جلو کشیده شد و خیره مانیتور لپ تاپش موند.

*******

به اون تیپ جدید و نامبروانش خیره نگاه کردم و سعی کردم لبخندم واقعی باشه.

- خوشحال شدم از دیدنتون.

مات صورتم گفت : من بیشتر.

romangram.com | @romangram_com