#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_258


- تو هم که با اون سوپرایز احمقانه اصلا تو پخت و پز این نون دخیل نبودی.

نگاهی به صیام انداخت و از اتاق بیرون زد و صیام تو بغل من خزید.

*******

نگاه جمشیدخان به صیام بود و نگاه صیام به مجسمه کنار شومینه و نگاه من پی ورق پاره های جلو روم.

جمشیدخان – این چند روز کجا بودی؟

تا نوک زبونم اومد که بگم مگه مهمه و حرفمو درسته قورت دادم و گفتم : واسه بستن قرارداد با تیام...

جمشیدخان – تیام ؟ تیام صداش میزنی؟

ترسیدم ، از فکر جمشیدخان بابت داماد آیندش ترسیدم.

- خب ، پشت سرش اینجور میگم.

جمشیدخان – یه چیزیو حالا بهت میگم خوش دارم مثه همیشه بار اول آویزه گوشت بشه ، این پسره وصله تن تو نیست ، تو بعد از اومدن آیلین از اون خونه میای بیرون و ...

نگاش میکردم و این مرد میدونه عدم باکرگی تو ایران چه معنی داره؟

- من در مورد تیام خان هیچ فکری نمیکنم.

جمشیدخان – کار خوب همینه ، به این بچه هم وابسته نشو.

سر پایین انداختم و نفس عمیقمو تو تن ریه هام دادم و گفتم : نمیتونم ، این یکیو واقعا نمیتونم ، به تیام خان قرار نیست دل ببندم چون شوهرخواهر آیندمه و همینوطوزر سیزده سال ازم بزرگتره ومن میدونم حق ندارم آرزوی یه لقمه بزرگتر از دهنمو داشته باشم ولی صیام برای من همه اون کسایی بوده که یه عمر نداشتم.

نگاه خیرشو حس میکردم و دست صیام دور گردنم پیچید و من تو بغلم حبس کردم تنی رو که عجیب به عطرش اعتیاد پیدا کرده بودم.

جمشیدخان – از فرشته چه خبر؟


romangram.com | @romangram_com