#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_257

- ولی من بازم دلم تنگ میشه.

- الهی من دورت بگردم.

تقه ای به در خورد و من گفتم : بله؟

حضور تیام تو قاب در تنم رو لرزوند و گفتم : کاری داری؟

تیام – از این اتاق خوشت اومده؟

- انتخاب دیگه ای نداشتم.

تیام – چند تا اتاق طبقه بالا بدون استفاده...

- یادمه گفتین حق ندارم پا بذارم طبقه بالا.

تیام – آره ، یادم نبود ، اومدم بگم بابات زنگ زده ، انگاری باید بری خونش.

- یه ساعت دیگه میرم.

صیام – منم میبری؟

- آره عزیزم.

تیام – دلیلی نداره بی مزد واسه مردی کار کنی که واست تره هم خرد نیمکنه.

- زندگی منه ، خودم براش تصمیم میگیرم.

تیام – زندگیته حرفی توش نیست ولی خوش ندارم منشی من جز من واسه کس دیگه ای کار کنه ، منشی من تقریبا همه کاره دفترمه.

- من فقط چندتا ریزه کار واسه...

تیام – بسه آمین ، میخوای بری باباتو ببینی برو ولی واسه اینکه خودتو کوچیک کنی نرو ، یادت نره که این همون مردیه که این نونو تو دامن من و تو گذاشت.

romangram.com | @romangram_com