#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_255
عاطی و خاله رو هم بوسیدم و صیام پر ذوق دستمو کشید و من از پله ها سرازیر شدم و دلیل این همه ذوقش رو متوجه نمیشدم.
وثوق – صیام بگو چشماشو ببنده.
صیام - آره آره چشاتو ببند.
- چرا؟
صیام – حرف گوش کن باشه ، چشاتو ببند ، باز هم نکن قول مردونه هم بده که باز نمیکنی چشاتو.
من به فدای تو همه چیزم ، کاش میدونستی که بیزارم از هرچی مردونه است حتی اگه قولش باشه.
- بیا بستم.
صدای تق در اومد و این همون اتاقیه که دخترانه هامو مالک شد.
صیام – حالا چشاتو بازکن مامانی.
چشم باز میکنم و نگام تو اتاقی چرخ میخوره که انگار اون اتاقی نیست که دخترانه هامو ازم گرفت.
وثوق – خوشت میاد ؟ نمیاد ایکی ثانیه میدم عوضش کنن.
میشه خوشم نیاد ؟ میشه از کاغذ دیواریای کرم و طرح شکلاتی روشون خوشم نیاد ؟ میشه از اون سرویس خواب کنده کاری شده خوشم نیاد ؟ میشه ؟ وثوقم کاش مردای زندگی من همه مثل تو بودن.
عاطی – سلیقه من و آقامون اشتراکیه؟ پسنده؟
بغلش کردم و من میدونم که وثوقم حق داره عاشق این الهه عاطفه بشه.
صیام – دیگه شبا میتونم پهلوت بخوابم.
تخت دونفره رو از نظر میگذرونم و صیام رو غافلگیرونه بغل میزنم و خودم و اونو پرت میکنم رو تن تشک نرم و چقدر خوشحالم که این تشک شاهد بدبختی هام نبوده.
صیام – بابا خوشگل شده؟
romangram.com | @romangram_com