#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_253
لباش یه وری شد و بازوم تو مشتش گیر افتاد و تنم به داخل فروشگاه کشیده شد و صدای اون تو گوشم فرو رفت.
- من اگه قرار بود به یه مشت خزعبل وقعی بذارم تو این سن کم نمیتونستم به اینجایی که هستم برسم.
- خیلی هم که سنت کمه.
لباش باز یه وری شد و به فروشنده با همون لحن رئیسانه ای که عادتش بود گفت اون پالتو رو برای پروم بیاره و من برای اون کوه غرور اخم کردم و پوشیدن به زور اون پالتو رو اونقدر سریع انجام دادم که بفهمه من از خریدن منصرف شدم.
با اخم و تخم که از مغازه بیرون زدیم توپید بهم که...
- دوست داری آبرو منو جلو مردم ببری؟
- کی اینجا تو رو میشناسه؟
- یه عمر همه جا با پرستیژ بودم.
- همه جا با غرور بودی.
- چرا تو میخوای ثابت کنی من بی ارزشم برات؟
- چون هستی ، تو فقط رئیسمی ، ته تهش از خونت میرم و ترجیحا بی خیال منشی بودنت میشم ، اونقدر ازت خاطره بد دارم که کلام هم بیفته طرفت نمیام برش دارم.
- گفتم جبران میکنم.
- من پول نمیخوام ، باکرگیمو میخوام ، برمیگردونی بهم ؟ برگردوندی حلالت میکنم ، کتکاتو هم بی خیال میشم و حلالت میکنم.
مات صورتم موند و من اینبار اشک نریختم و طرف مغازه اسباب بازی فروشی اونور پاساژ قدم برداشتم.
ماشین کنترلی رو حساب کردم و به اون که بی حرف بهم خیره بود یه نگاه بی حالت انداختم و گفتم : صیام خیلی کاسکو دوست داره ، براش میخری؟
- رسیدم تهران آره.
- تنها نقطه مثبتت اینه که هیچ چیو از صیام دریغ نمیکنی.
romangram.com | @romangram_com