#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_251

- چون تو عاشقشی و من نمیخوام فکر کنی دارم زیرآب خواهرمو جلوت میزنم.

دستام رو که از هم باز کرده بودم تا تعادلمو حفظ کنم رو به هم کوبیدم و از لبه جدول پایین پریدم و تیام اینبار توپید بهم که...

- یه کم بزرگ شو.

- اگه میخوای یه کوچولو فراموش کنم نباید بهم گیر بدی.

- به درک که فراموش نمیکنی.

- فکر میکردم میشه روت حساب کرد.

خندید و دست دور گردنم انداخت و من کنار گوشش نفیر کشیدم که...

- به من دست نزن.

- الان منو مثه وثوق ببین.

- بیچاره وثوق.

بازوم میون دستش فشرده شد و اون کنار گوشم با ته خنده ای که تو صدای این روزاش بیشتر نمود پیدا میکرد گفت : بچه پررو من چیم از وثوق کمتره؟

با چندش سرتاپاش برانداز کردم و اون چشم غره رفت و دست واسه تاکسی بلند کرد و من خندیدم و نگاه اون به خندم گیر کرد.

از جلوی ویترینا بی خیال می گذشتم و اون بی حوصلگیشو به رخم میکشید و تهش من طاقت نیاوردم و گفتم : میتونستی نیای.

نگام کرد و لعنت به این چشمایی که خدا اینقدر قشنگ بهشون رنگ زده.

- تو دقیقا دوساعته فقط از جلوی مغازه ها رد میشی و هیچ چی هم نمی خری.

- خب مدل من اینجوریه.

- میشه خواهش کنم مدلتو تغییر بدی؟

romangram.com | @romangram_com