#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_250


- چرا خواستی تو شرکت من استخدام بشی؟

- به این کار نیاز داشتم ، حقوقی که میدی خوبه و از نظر مامان تایید شده ای ، حالا بگذریم که مامان تو این مورد اشتباه کرد.

- با عمه داشتی تلفنی حرف میزدی؟

- چطور مگه؟

- تو دنیا فقط با دونفر با این همه عشق حرف میزنی ، یکی مامانته ، یکی صیامه.

خندیدم و روی لبه جدول کنار خیابون وایسادم و اون باز گفت : چرا اینقدر صیامو دوست داری؟

- مگه آدم میشه خودشو دوست نداشته باشه.

- چی؟

- صیام منه ، گذشته منه ، همون گذشته که باید با همه سن کمم درک میکردم واسه بابام ارزشی ندارم ، صیام حس میکنه واسه تو ارزشی نداره و من خیلی خوب درکش میکنم .

- صیام مثه تو نیست ، من واسه اون همه امکاناتی...

- نذاشتی ، امکانات نمیخواد ، یه کم وقت گذاشتن میخواد ، اینکه باباش جای کارن آخر هفته ها بیاد و اسکیت سواریشو نگاه کنه ، صیام فقط توجه میخواد.

- چرا هیچ وقت تو روی جمشیدخان واینسادی؟

- شاید چون مامانی منو بزرگ کرد که یه عمر عاشق جمشیدخان بود.

- آیلینو مثه بابات دوست داری؟

- نه ، من هیچ وقت آیلینو دوست نداشتم ، آیلین خواهر من نیست ، من این همه سال سارا رو خواهرم دونستم و سالارو داداشم ، آیلین هیچ وقت خواهر نبود ، همیشه...

- چرا حرفتو میخوری؟


romangram.com | @romangram_com