#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_249
نیم نگاهی به اون کردم که در حال پوشیدن کت چرمش بهم خیره بود و گفتم: نه زیاد.
- چیو داری از من قایم میکنی؟
- هیچی.
- آرمان دلش واست تنگ شده ، میگه آخر اون هفته با بچه ها بیاین اینجا.
- ببینم برنامه بچه ها چه جوریه خبرت میکنم.
- پس منتظرم.
- دوست دارم.
- نه به اندازه من.
خداحافظی کردم و تیام کنار کاناپه وایساد و نشون داد که آماده است و من هم تیپ اسپرتش رو براندار کردم و میدونم که این مرد جزء معدود مردای فوق العاده جذابیه که میشناسم.
- کجا میخوای بری؟
- گفتم برم یه چی واسه بچه ها بگیرم.
-خب پس یه تاکسی بگیریم ببرتمون مرکز خرید.
- یه کم قدم بزنیم.
- بزنیم.
با این ورژنش ناآشنا بودم و میدونستم که این شخصیت تیام ملکان برای همه عامی تره تا غولی که به من شناسوندتش.
- چرا درستو ادامه ندادی؟
- نیازی نمیدیدم ، بعضیا درس میخونن تا وقت بگذرونن ، بعضیا درس میخون تا یه کاره ای بشن ، بعضیا درس میخونن تا مامان باباهاشون به آرزوهاشون برسن ولی من نه وقت اضافه داشتم نه میخواستم یه کاره ای بشم نه اینکه مامان بابام واسم آرزویی داشتن.
romangram.com | @romangram_com