#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_247
- اولا اینقدر راحت واسم بلبل زبونی نمیکردی.
- اولا خیلی چیزا واسه ازدست دادن داشتم.
-بیا یه قرار بذاریم.
ابروهام بالا پرید و دستام روی سینه گره خورد و اون از دیدن حالتم یه وری خند زد و گفت: با هم خوبیم ،تا تهش ، تا آخرین روزیکه همو میشناسیم عوضش من به تو پوئنایی میدم که تا حالا نداشتی ، تو هم کم کم اون کار منو از یاد میبری ، خب؟
- فراموش کنم ؟ آدم تلخ ترین خاطره زندگیشو هیچ وقت یادش نمیره.
- آمین ، من واسه همه اینقدر خوب نیستم ، من یه چیزاییو از تو گرفتم ولی برات همه کاری میکنم ، میبینی تو این دو روز تقریبا تونستی مثه آدمایی باهام رفتار کنی که واسم مهمن ، منو رئیست نبین ، منو تیام نبین ، منو بابای صیام ببین.
- بابا ؟ تو واسه اون بچه هم...
- صیام برای من همه چیزه ، حالیته ؟ من اونو چیزی بار یارم که خودم میخوام ، من از لوس شدن اون خوشم نمیاد ، اون به خودی خود با این همه امکاناتی که داره لوس هست.
- قبول ندارم.
- بحث صیامو بذاریم واسه بعد ، نظرت در مورد پیشنهادم چیه ؟
نگاش کردم و ابرویی بالا انداختم و گفتم : به شرطی که هیچ وقت نزدیکم نشی ، تاکید میکنم هیچ وقت.
باز اون یه وری خندی رو زد که دخترای دوتا میز اونورتر براش بال بال میزدن.
*******
کش و قوسی به تنم دادم و پر حرص براندازش کردم.
- نمیدونستم اینقدر فوتبال دوست داری.
نگام هم نکرد و باز میخ اون صفحه سبز رنگی شد که کل هدفش یه توپ و یه گل بود.
تا اینجا بودم باید یه چی واسه بچه ها میخریدم.
romangram.com | @romangram_com