#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_245
- منظور؟
- ميخواين به چي برسين؟
نگام کرد و از کنارم گذشت و با چند قدم فاصله گفت : فعلا به ناهار.
کارد به اون شکم بخوره تا من سر راحت زمين بذارم.
به اون شیک غذا خوردنش خیره بودم که بی نگاه بهم گفت : عمه یادت نداده موقع غذا خوردن به کسی خیره نشی؟
باز هم بی حرف نگاش کردم که اون هم دست از ظرفش کشید و خیره شد تو نگام وگفت : چیه دو ساعته یه تیکه نگام میکنی؟
- هیچی.
- ببین دختر جون...
پوزخند زدم به دختری که دیگه نیستم.
- شمشیرتو از رو برام نبند.
- من شمشیری ندارم.
- ما میتونیم در آرامش با هم زندگی کنیم.
- ما قرار نیست با هم زندگی کنیم ، من فقط تا عید خونه شمام.
بی تفاوت براندازم کرد و گفت : منظور من حالاست ، تو داری همه چیو واسه خودت سخت میکنی ، چه بخوای چه نخوای مهمون خونه منی پس خودتو زجر نده.
- چی شده واست مهم شدم ؟
- تهش میشی خواهرزنم.
- تا حالا یادت نبود؟
romangram.com | @romangram_com