#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_244


با لبخند براشون سري تکون دادم و همه روي مبل هاي کنار اتاق گرد هم نشستيم و بحث داغ کار شروع شد.

تيام حرف ميزد و دليل مي آورد و اونقدر با استناد حرف ميزد که من هم داشت باورم ميشد اين آقايون زياد از حد قيمت برامون درنظر گرفتن.

پس اين معطل شدناي زياد من پشت دراي اتاقاي بي هويت پر بي راه هم نبوده.

نگاه خيره و لبخند يکي از اون دو مرد آزارم ميداد و شکم براومده اون يکي رو مخم بود.

براي پرت کردن حواسم از اون نگاه خيره پا روي پا گردوندم و يه نفس عميق کشيدم و نگاه تيام روي من برگشت و اخمش بيشتر شد و من ميدونستم که دعواي بدتري در راهه.

براي بيشتر حرص خوردن مرد کنار دستم ناخن لاک خورده از انگشت اشارمو دوار روي کاسه زانوم به حرکت درآودرم و لبخند ژوکوندم ته مايه صورتم شد و اون مرد همچنان خيره بود و رکورد هيزترين مرد زندگيم رو به نام خودش ثبت کرده بود.

با تموم شدن جلسه و خوش و بش تيام با اون مرد شکم دار دست بردم تا لپ تاپ تيام رو جمع کنم که اون مرد با ولوم پايينش گفت : منم به يه منشي خوب نياز دارم.

پوزخند زدم به حرفش و لپ تاپ رو تو کيف چپوندم و دست تيام بود که کيف رو بلند کرد و رو به اون مرد با اخم گفت : از ديدنتون خوشحال شدم.

به فاصله سه دقيقه از شرکت بيرون زديم و تيام توپيد بهم که...

- انگار فقط با من مشکل داري.

- من مسئول نگاه مردم نيستم.

- ببين بچه ، اونقدري سن دارم که بدونم امروز از لج من اون مسخره بازيا رو وسط جلسه درآوردي ، پس اين يه بارو بي خيالت ميشم ولي دفعه بعدي ديگه نداريم.

حرص زده بهش خيره بودم و من نميدونم اين مرد از کي تا حالا واسه من اداي آدماي نرمال رو درمياره.

- بازيه؟

- چي؟

- من به همون اخلاقتون بيشتر عادت دارم.


romangram.com | @romangram_com