#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_243
- ساعت هفت صبحه و ما سه ساعت ديگه بايد بريم شرکت طرف قرارداد.
تو جام نشستم و دسته اي از موهام رو که تو صورتم اومده بود رو پشت گوشم زدم و دلم ضعف رفت.
- فکر کردم رژيم داري اينه که برات سفارش ندادم.
بادم خوابيد و قيافم ماتم شد و لبخند بدجنسش بيشتر نمود پيدا کرد.
- بيا بخور.
با يه سر و سامون کلي به قيافم پشت ميز نشستم و اون خيره به خوردنم گفت : پس از من متنفري.
کمي نگاش کردم و گفتم : انتظار ديگه اي داشتين؟
- تکليفت انگار با خودت مشخص نيست ، من آخرش توام يا شما؟
به خوردنم ادامه دادم و اين مرد انگار بر اساس آب و هوا تغيير شخصيت ميده.
- يه ساعت وقت داري آماده بشي.
- ما سه ساعت ديگه...
- ميدونم ، قبلش بايد برم چندجا سر بزنم.
سري تکون دادم و اين مرد چرا اينقدر عجيب شده؟
هنو زهم گرمي دستاش رو دورم ميتونم حس کنم و عدم اطميناني که ميون اون دستا بهم القا ميشد ، هنوزم ميتونم صحنه اي که کنارش زدم و ميون کاناپه فرورفتم رو به ياد بيارم.
*******
خسته از اون سرزدنايي که من رو پشت در اتاق معطل ميکرد و آقا رو با نيش باز بيرون ميفرستاد بودم و بالاخره به محل مورد نظر همراه اون مدر با دمش گردو شکسته رسيديم و اون باز هم قواعد جنتلمني رو زير پا گذاشت و زودتر از من از در داخل شد.
با راهنمايي منشي با اون لبخندي که يه لحظه هم از دهنش جدا نميشد وارد اتاق شديم و من دو مرد رو ديدم با تمام پرستيژي که يک مدير نيازمندشه.
romangram.com | @romangram_com