#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_241

- همه آرزوي منو دارن.

- من جزء اون همه نيستم.

خيره نگاش بودم و خيره ي نگام بود و من از اون فاصله کم صورتامون نفرت داشتم.

- ميريم شام ميخوريم.

- گشنم نيست.

ابروهام بالا رفته بود و لباي اون کج شده بود و نگاش جزء به جزء صورتمو موشکافي ميکرد.

چند ثانيه بعد کت به دست از اتاق بيرون زده بود و من هنوز هم از اون همه نزديکي کفري بودم.

بالشت و پتويي از روي تخت برداشتم و روي اون کاناپه سه نفره براي خودم جاي خواب درست کردم و از يخچال پر شده يه آبميوه بيرون کشيدم و جلوي ال سي دي که هيچ برنامه مهيجي نداشت قلپ به قلپ بالا رفتم.

از در که داخل اومد به جاي درست شدم نگاه کرد و پوزخند زد و در حاليکه دکمه به دکمه اون لباس لعنتي رو باز ميکرد و تن لعنتي ترش رو به نمايش ميذاشت گفت : عين بچه آدم ميري رو تخت ميخوابي ، فردا صبح که خواستن صبحونه بيارن دوست ندارم...

- دوست نداري چي ؟ زن صيغه ايت ايرادي داره رو کاناپه خوابيده باشه؟

- آمين داري کم کم روي سگمو بالا مياري.

فقط نگاش کردم و اون کامل پيرهن رو درآورد.

- انگار خوشت مياد منو کفري کني ، انگار ضرب شستم بهت ساخته ، تا زمانيکه نون خور مني بايد...

- من نون خور خودمم ، دارم واسه خودم کار ميکنم.

دست به کمر برد و به من که ريلکس با اون شلواک يه وجب زير زانو پا رو پا انداخته بودم خيره شد.

- تو داري از من باج ميگيري؟

- بابت؟

romangram.com | @romangram_com