#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_234


صیام – اون وقت من تنها میشم که.

تیام – خورشید و خاله مهری هستن.

صیام بیشتر تو خودش فرو رفت و من لب به موهاش چسبوندم و قلقلک دادم اون تنی رو که برام عجیب عزیز بود.

برای دلخوشیش هم پارک و یه شام رو به برناممون چسبوندم و بی حرف از کنار تیام گذشتم و فقط توجهم مال صیام شد.

تیام – اون وقت کجا شال و کلاه کردین؟

من یه نقطه رو نگاه کردم و صیام با ذوق گفت : شهربازی.

تیام – تنها؟

صیام – نه دیگه با آهوجون اینا.

تیام – زنگ بزن آژانس.

نه بابا اندکی تا قسمتی حس پدرانش فعالیت به خرج داد انگاری.

*******

حتي بي نگاه بهش متوجه ميشدم که خيرمه.

تمام پررويي سراغ داشته از خودمو تو نگام ريختم و طرفش کج شدم و گفم : مشکلي هست...رئيس؟

زيرلب يه چي گفت و نگاش خيره لپ تاپش شد.

پوست خشکي زده لبم يادم انداخت که رژلب پاک شدم تجديد نشده و دست ميون کيفم بردم و رژ نارنجي رنگ رو به کمک آينه به لبام ماليدم و اينبار سر اون بود که طرفم کشيده شد.

- من هم با رژ امتحانت کردم هم بي رژ ، طعم لبات خيلي بهتره.


romangram.com | @romangram_com