#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_235
دستام مشت شد و چشم غرم نيشخند رو به لباش اضافه کرد.
از لج رژ رو پررنگ تر کردم و اون خيره به لبام گفت : شايد هم طعم اين يکي با قبلي فرق داشته باشه ، بذار يه تستي بکنم.
از اون همه رو اعصاب بودنش کفري ، خيره نگاش کردم و اون خودشو جلو کشيد و تو چشام براق شد و گفت : ما قرار نيست بريم ديسکو ، داريم ميريم شيراز تا به يه قراراد مهم برسيم ، من روي تيپ و شان کارمندام حساسم.
ساعتم رو جلو روش با تمام عشوه سراغ داشته از خودم به تصوير کشيدم و با دوتا ضربه روي شيشش گفتم : ساعت نه شبه ، پس الان وقت اداري نيست و منم کارمند شما نيستم...رئيس.
ميدونستم مکثاي قبل از رئيس گفتنم با اعصابش بازي ميکنه و کفرش رو درمياره ، پس يه لبخند از اون مدلاي تا فيهاخالدون سوزون رو به روش زدم .
- تو آدم بشو نيستي.
- ميدونم...من دختر فرشته ام ، پس فرشته ام.
لباش يه وري شد و انگار اين روي تخسم بيشتر به مذاقش خوش اومد.
- به صيام چه وعده اي دادي که آروم شد؟
- اينکه آخر هفته ميتونيم با کارن جونش بريم شهربازي.
اخماش به هم کشيده شد و من از اين همه خباثتم سر شوق اومدم.
- پررو شدي انگاري.
- من؟
- آمين اگه بخواي از اين خلاقم سوءاستفاده کني...
- دقيقا کدوم اخلاقتون؟
- براي چندمين بار ميگم دور و بر کارن بپلکي حالتو جا ميارم.
- کارن زن داره.
romangram.com | @romangram_com