#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_228


حضور تیام حتی با یه کاناپه فاصله آزارم میداد و منو به آغوش عمه بیشتر میفشرد.

سارا – مهشیدجون ؟

عمه مهشید – جونم عزیزم؟

سارا – شما اجالتا یه پسر بزرگتر از شهریار ندارین؟

عمه مهشید – واسه چی قربونت برم؟

سقلمه آهو رو به تن سارا دیدم و خندم گرفت و طعم زهر تو دهنم پیچید.

سارا – آخه من همیشه آرزوی مادرشوهری به خوبی شما رو داشتم.

عمه خندید و مامان چشم غره رفت و تهمینه جون هم یه لبخند کوچیکی زد به این شیطنت خانواده شوهری.

مامان فرشته – کی برمیگردی مهشید؟

عمه مهشید – تا آخر اون هفته هستم.

- عمه...

عمه مهشید – قربونت برم ، همینش هم خشایار تا تونسته نق به جونم زده.

تهمینه جون – خدا شانس بده.

فریدون خان – بهتر از من میخواستی خانوم؟

تهمینه جون پر عشق لبخند زد و تیام گفت : لیلی مجنون بازیتونو بی زحمت بذارین واسه بعد شام ، ما خیلی گرسنمونه.

تهمینه جون چشم غره رفت و رو به خاله مهری گفت : میبینی به خدا مهری ، خدا بچم نداد ، نداد ، نداد وقتی هم داد اینو داد.


romangram.com | @romangram_com