#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_227

- خيلي خوب ميدونم.

- با اعصاب من بازي نکن.

- حتما...رئيس.

عصبي شد و نگاه من لبريز نفرت شد.

*******

لیوان شربت رو که به دست فریدون خان دادم لبخند زدم و قصدم برگشتن به جمع زنونه بود که فریدون خان گفت : همه این سالا دلم از جمشید پر بود ، حالا خیلی پرتره ، تو حیفی واسه پسر من ، پسر منی که حتی لیاقت بچش هم نداره.

سر پایین میندازم و پوزخند به لبام میچسبه.

فریدون خان – نمیخوام روزی رو ببینم که به خاطر پسرم از من هم متنفر بشی.

- آدما خودشون مسئول کارایین که میکنن.

فریدون خان – تیام نمونه بارز بابامه ، یه مرد سالاری که فکر میکنه همه باید ازش اطاعت کنن ، به حرفاش محل نذار ، این تنها ابزاریه که میشه باهاش اونو بچزونی.

- شما واقعا بابای اونین؟

خندید و من تنها لبخندی زدم و با یه با اجازه کوچیک کنار عمه مهشید نشستم.

عمه مهشید – خوشگل من چطوره؟

سر روی شونش گذاشتم و لبخند زدم.

مامان فرشته – چه خبر از شاهین؟

عمه مهشید – یکیه مثه همه مردای دور و برمون ، یه ماشین پولساز.

نگاه میدوزم به پارکتای کف و این ماشین پولساز زمانی بیشترین عقده من تو بچگیم بوده.

romangram.com | @romangram_com