#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_229
سارا زیرخنده زد و آهو سر پایین انداخت بابت مخفی کردن اون صورت پرخنده و مامان هم ابرو بالا انداخت واسه تیام مه و مات و عمه مهشید یه کوچولو لبخند چاشنی خوشگلیای صورتش کرد و من فقط اون کوه غروری که از شوخی مامانش لبخند میزد رو میدیدم و کی میدونه جز من که این مرد یه حیوونه؟
سر میز که میشینیم سالار سر میرسه و با هوچی بازی میون آهو و سارا خودشو جا میکنه و من از این تغییرات جدیدش کمی خوشحالم.
سالار که روی میز خم میشه و گونمو میبوسه نگام تو نگاه پر اخم تیام میشینه و لبخند میزنم بابت حرص خوردنش و غرق لذت میشم از این شب خراب شدش.
سالار – خوشگله کجایی؟
بهش میخندم و فریدون خان میگه...
فریدون خان – بچه یه کم آدم باش.
سالار – ما چاکر خان داییمون هم هستیم.
فریدون خان – وظیفته.
سارا – خوردی داداشی ؟ حالا شامتو بخور.
فریدون خان – از باباتون چه خبر؟
سارا – من خبری ندارم.
سالار – خوبه.
سارا – والا اگه بابابزرگ هم زن به این ترگل ورگلی نصیبش میشد عمر نوح میکرد.
صدای مامان و فریدون برای سارا گفتن تو هم پیچید و تیام فقط سارا رو نگاه کرد.
تیام – سارا منطقی باش.
سارا – منطق از دید تو یکی یعنی اینکه یه مرد مختاره که هر کاری دلش خواست بکنه.
فریدون خان – بهتره تمومش کنیم ، سارا تو هم شامتو بخور.
romangram.com | @romangram_com