#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_222
عمه رو بوسيدم و راهي اتاقي شدم که دوسه سالي توش واسه جمشيدخان کار کردم بي مزد.
*******
تو بغل عمه دلم سبک شده بود ولي گوشيم سنگين بود از بار اون همه اس ام اس بي جواب و ميس کالايي که مخاطباش يا مامان بود يا سارا يا آهو ، کس ديگه اي نگران من ميشه ؟
با چراغاي روشن سالن دلم به هم ميخوره و نگام به ساعت ميفته که دوازده شبو نشون ميده و ميدونم که صيام حتما خوابه.
در رو باز ميکنم و گرما صورتمو نوازش ميده و هنوز دلم پر از درده.
- کجا بودي؟
صداش آرومه و يه بطري نيم خورده کنار دستش روي پيش خون بار خودنمايي ميکنه.
بي حرف از کنارش ميگذرم و قدم تند ميکنم طرف اتاقم و ميخوام در ببندم که دستي مانع ميشه و دل من باز به هم ميخوره از اين همه ضعف و تني که عجيب له و لورده است.
چند قدمي که پرت ميشم عقب هيکلش تو قاب در جا ميگيره و خاطرات شب گذشته يه ريز توي ذهنم بک و پلي ميشه.
- سوال پرسيدم ، کر شدي؟
- برو بيرون.
- چرا ؟ اينجا هم جزءخونه منه.
- گفتم برو بيرون وگرنه جيغ ميزنم.
- اون وقت کي قراره به دادت برسه؟
- برو بيرون.
اشکم ميچکه و دلم بيشتر از درد فشرده ميشه و اين مرد همون متجاوز شب پيشه.
romangram.com | @romangram_com