#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_221

عمه مهشيد – فرشته خوبه؟

- آره ، امروز همه باغ لواسون فريدون خان جمعن.

جمشيدخان – تو چرا نرفتي؟

بي نگاه بهش ميگم که...

- خسته بودم.

عمه مهشيد – پس من مزاحمت شدم.

- نه ، دلم براتون تنگ شده بود.

عمه مهشيد – خيلي حرفا هست که بايد بزنيم.

- آره خيلي حرفا.

جمشيدخان – آمين حرفات تموم شد تو اتاق کارم ميخوام ببينمت.

سري تکون ميدم و باز نگاش نميکنم.

دستم که ميون دستاي عمه گم ميشه چشمام به خروش ميفته و سرم به سينه پر مهر زني ميچسبه که واسه بودنم جنگيد.

- چي شده عمر عمه؟

- دلم تنگه ، کاش ميدونستم چرا سهم من اينه.

- يه وقتايي بود که من و فرشته تو تراس اتاقم ميشستيم و فرشته برام از جمشيدش و لباس عروسش و مراسمش ميگفت و اونقدر بال و پرش ميداد که باورم ميشد جمشيد همين الان از اين دختره ديوونه خواستگاري کرده ، وقتي جمشيد واسه آذر جفت پاشو کرد تو يه کفش که يا آذر يا هيچکس فقط يه چي تو فکرم رژه ميرفت که پس فرشته چي ، وقتي فرشته اومد تو مجلس جمشيد بهش هزار بار آفرين گفتم ، به غرورش ، به اين همه خانوميش ولي وقتي همه خواستگاراشو يه دونه يه دونه رد کرد و رفت خودشو بند خونه باغ طالقان کرد فهميدم اين عشق از سر فرشته بيرون برو نيست ، آيلين واسه همه خونواده عزيز بود ، خوشگل بود ، همه دوسش داشتن ولي با خبر حاملگي دوم آذر يه اتفاقايي افتاد که همه چي درهم و برهم شد ، که من تازه عروس داشتم سکته ميکردم ، يه روز جمشيد همه چيزو بهت ميگه ، قول داده بگه ، هيچ وقت نشد که دوست نداشته باشم ، تو هميشه واسم مثه دختر خودم بودي ، همون دختري که واسه موندنت به آب و آتيش زدم ، ميدونم نبودم تا پشتت باشم که اينقدر جمشيد آزارت نده ولي ببخش ، جان مهشيد ببخش ، هم منو هم جمشيديو که ميدونم اگه آيلينو دوست داره تو واسش...

- آمين...

صداي جمشيد خان از تو بغل عمه بيرونم کشيد و اشکام رو خشکوند.

romangram.com | @romangram_com