#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_220


- ميبينمتون.

تماس رو قطع ميکنم و خوش به حال عاطي که امروز کاچي به خوردش ميدن و من فقط درد دارم.

نگام که به اون ملافه با لکه هاي قرمز خشک شده ميفته به عق زدم ميفتم و معده خاليمو بالا ميارم و قيافم رنجورتر و بي رنگ تر از لحظه هاي قبل ميشه.

وسواس وجودمو ميگيره و تو حموم اتاق ميفتم به جون ملافه اي که اون لکه قرمز خشک شدش يادم ميندازه ديشب رو با يه حيوون شريک شدم.

انگشتام از اون همه چنگ زدن درد عايدشون ميشه و پوست دستم به خون ميفته و زانوهام روي سراميکاي حموم ليز ميخوره و تنم پر دردترميشه و هق هقم شنيدني تر.

سرم رو به ديواره حموم تکيه ميدم و اشکام قاطي آبي ميشه که روي تنم ميريزه و من حس ميکنم هيچ وقت اين تن از کثافت حقارت پاک نميشه.

ليف رو روي تنم ميکشم يه باره ، دوباره ، سه باره ، چهار باره ، پنج باره ، تنم به سرخي ميزنه و کبودي هاي زير گردن و روي سينم به گزگز ميفته و چرا من اينقدر کثيفم؟

*******

از درد لب مي گزم که خانوم گل ميگه...

خانوم گل – خوبي مادر؟

تو مادر نيستي پس نگو مادر.

- خوبم.

عمه مهشيد فنجون قهوه رو روي ميز ميگذاره و با لبخند نگام ميکنه و ميگه...

عمه مهشيد – ولي انگاري...

- خوبم ، گفتم که خوبم.

عمه باز از اون لبخندا ميزنه و من چقدر خوشحالم که شبيه عمه مهشيدم شدم.


romangram.com | @romangram_com