#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_219

- بريم ، حتما رفته بيرون.

- آخه...

- آخه نداريم.

رفتن تنها کسي که نگرانم بود رو هم حس کردم و دلم از اين همه درد پوکيد.

صداي تلفنم تو اتاق پيچيد و من نميدونم چرا شب قبل هيچکس منو يادش نبود.

کاش حرف مامانو گوش داده بودم و راهي باغ لواسون ميشدم همراش ، کاش دلشوره وثوق پر اهميت ميشد برام ، کاش ...

اسم مامان بيشتر داغونم ميکرد و ميدونستم که ميخواد بدونه کي راه ميفتيم؟

قطع که شد و دوباره زنگ خورد ، از ديدن اسم جمشيدخان پوزخند زدم و دستم رو دکمه تماس لغزيد و اين مرد باعث همه بدبختيهام بوده.

- بله؟

- کجايي؟

- کاري داشتين؟

ياد ندارم که هيچ وقت سرد بوده باشم ولي امروز طعم وجودم سرديه.

- مهشيد ميخواد ببينتت ، سه روزه رسيده ايران.

- فقط همين؟

- آمين؟

- مشکلي نيست ، تا چند ساعت ديگه اونجام ، فقط مشکلي نيست که يه کم حضورمو تو خونتون تحمل کنين؟

صدايي جز نفساي کشيده و منظم جمشيدخان شنيده نميشه و اين همون مرديه که من يه عمر آرزو داشتم بابا صداش بزنم.

romangram.com | @romangram_com