#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_216
صيام از ميون دوتا صندلي خودشو جلو ميکشه و تو بغلم واسه خودش جاي خواب راحت پيدا ميکنه و لباي من پرعشق به شقيقش ميچسبه.
صيام – فردا ميريم باغ لواسون؟
تيام – آره ميريم.
صيام – عمو وثوق هم مياد؟
تيام – نه ، اون و عاطي دارن ميرن مسافرت.
صيام – خوش به حالـ......
خوابش که ميبره آهنگ اسپانيايي هم ديگه پخش نميشه و من نميدونم چرا نگاه اين مرد امشب تا اين حد ميترسونتم؟
*******
گوشواره هام رو روي ميز کوچولوي کنار کمد ديواري ميذارم و دست ميبرم به زيپ لباسم و درگير ميشم باهاش و کمي که پايينش ميکشم قلبم مياد تو دهنم.
- ميتونم کمکت کنم.
از آينه روي در کمد ديواري نگاش ميکنم که چجور دکمش تا روي سينش بازه و باز اون مدال لعنتي به چشمم مياد.
طرفش برگشتم و تو نور کمرنگ ديوارکوب اتاق چشماي به خون نشستشو ديدم و اون تکيه زد به در اتاق و در بسته شد و نفسم تو گلوم گير کرد.
تق کليد تو جاکليدي در چشمامو از شدت ترس به هم دوخت و من شنيدم صداي قدماييو که طرفم برداشته ميشد.
داغي چسبيده به گوشنم حالمو به هم ميزد.
- از اول شب داشتم فکر ميکردم که چرا من وقتي مالک چيزيم از اون چيز استفاده کنم.
نگاش کردم و اون دستشو از روي شونم رد کرد و رسوند به زيپي که نيمه باز رها شده بود.
romangram.com | @romangram_com