#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_215
کمي سکوت ميشه و اون اين بار بي هيچ پيش زمينه اي ميگه که...
- وقتي نيستي ،همه چي درهم و برهمه .
رفت و اين اولين باره که جمشيدخان بهم توجه کرد.
*******
وثوق بغلم کرد و من اشک ريختم و اون کنار گوشم گفت : نميدونم چرا امشب اينقدر دلم شورتو ميزنه.
- بي خيال شادوماد ، ايشالا خوشبختش کني.
وثوق – با من حتما خوشبخته.
عاطي – چي ميگين شما دوتا دوساعته؟
- حالا يه دودقيقه شوهرتو قرض گرفتيما ببينم اين چشات از کاسه درمياد يا نه.
ميخنده و دست دور بازوي وثوق ميندازه و و من ميدونم که حتما خوشبخت ميشن.
سارا – عاطي چار تا دونه اشک بريز دلمون وابشه خب ، عروسي مثلا.
عاطي – گريم نمياد.
آهو – آره ديگه من هم تو اين بي شوهري شوهر گيرم اومده بود اشک نمي ريختم.
وثوق ميخنده و سر پايين ميندازه .
ته اون همه خنده ميشه رفتنشون به داخل هتل .
مامان و آرمان و خاله مهري که مهمون فريدون خان و تهمينه جونن واسه باغ لواسونشون زودتر راهي شدن و من موندم و ماشين تيام و صيامي که خواب آلوده.
کنار تيام ميشينم و نگاش هم نميکنم و امشب چرا اينقدر نگاهش با هميشه فرق داره؟
romangram.com | @romangram_com