#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_211

جعبه رو که باز ميکنه از ديدن اون گردنبند با اون همه نگين برليان باز حسرت ميکشم و نگام ميره سمت زن خيلي خوش پوش و خوشگلي که کنار مامان وايساده.

با اشاره مامان طرفش قدم برميدارم و لبخند ميکشونم رو لبام و اون زن با لبخند زير و روم ميکنه.

قبل از اينکه به خودم بيام تو بغل زن کشيده شدم و صداشو کنار گوشم ميشنوم ...

- پس بالاخره فرشته کوچولوي فرشته رو ديدم.

به چشماي سبزش که تو نور سالن ميدرخشه نگاه ميکنم و ميفهمم که تهمينه جون جلو روم وايساده.

- ببخشين که به جا نياوردم.

تهمينه جون – اين چه حرفيه گلم ؟ تقصيرا همش گردن فرشته است که زودتر ما رو با هم آشنا نکرده.

ميخندم و سر پايين ميندازم و اون گونمو نرم و با حس لطيفي از مادرانش نوازش ميکنه.

تيام – مامان اينجايي؟

تهمينه جون اخم تو هم ميکشه و تشر ميزنه به تنها بچش که...

تهمينه جون – از صبح رسيدم تهرون ، نبايد مي اومدي دست بوسي؟

خندم ميگيره از اين جو مادرسالارانه و باز سر پايين ميندازم.

تيام – دنبال کاراي ...

تهمينه جون – بيچاره وثوق که تو دنبال کاراي عروسيشو گرفتي.

تيام هم از اين مکالمه لبخند ميزنه و من با يه ببخشيد زيرلبي از جمع جدا ميشم و نگام گير ميکنه به سالاري که گوشه سالن آهو رو گير آورده و داره حرف ميزنه و آهو که بي خيال با ليوان نوشيدنيش درگيره.

سارا – به چي نگاه مکيني؟

- به داداشت.

romangram.com | @romangram_com