#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_210


سارا سر کرد تو گوشم که...

سارا – یعنی بابام و سالار هم میان؟

- نگران چی هستی؟ دلت تنگ شده؟

سارا – منو اینجور آدمی شناختی.

- دقیقا چون میشناسمت میگم.

آهو – باباته سارا ، تا هست قدرشو بدون ، نباشه کل دنیا رو هم داشته باشی بازم یتیمی.

اشک چشم آهو رو میبینم و اون حداقل چندسالی بابا داشت.

صیام که خودشو بهم میچسبونه حس خوب مادر بودن وجودمو میگیره و تیام که کنارم قرار میگیره دلم تو سینه میلرزه.

بله عاطی میون جمع لبخند به لبم میاره و تلخی بله ای که خودم به زور گفتمو کمرنگ تر میکنه.

صیام – چرا گریه میکنی؟

با حرف صیام نگاه من روی اون میچرخه و نگاه تیام روی من.

- از خوشحالیه همه چیزم.

تیام دستمو مگیره و من حس میکنم با قوای لامسم نرمی مخملی گونه چیزی رو کف دستم و وقتی گرمی نفساش کنار گوشم حس میشه به خودم میام.

تیام – بده عاطی.

خیره که نگاش میکنم نیمرخشو نثارم میکنه و طرف وثوق قدم برمیداره.

عاطي تو بغلم فرو ميره و من اون گونه نرم رو ميبوسم و ميدونم که بختم مثه عاطي اينقدر سفيد نميشه.


romangram.com | @romangram_com