#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_212


سارا – داره ميسوزه.

- ايني که من ميبينم جزغاله است.

سارات – بي خيال بيا برقصيم.

دستمو ميکشه و نگاه من ميون خنديدن ميره سمت جمشيدخاني که کنار يه مرد پرجذبه وايساده و من از اول مهموني اصلا متوجهش نبودم.

سارا با ديوونه بازيش آرمانو هم به پيست ميکشونه و آرمان ميخنده و من چقدر خنده هاي برادرمو دوست دارم.

آهو هم بي خيال اون مترسک سر جاليز خودشو ميونمون ميکشه و کمي بعد عاطي هم به جمعمون وارد ميشه و قراره امشب بترکونيم.

رقص که حالت دونفره ميگيره از پيست کنار ميکشم و با اشاره مامان طرف جمع چهارنفرشون قدم برميدارم.

زيرلبي يه سلام ميگم و دستم رو توي دست مرد پرجذبه اي ميذارم که طرفم دراز شده.

- پس آمين تويي.

- از ديدنتون خوشبختم.

لبخندي ميزنه و تهمينه جون کنار گوشم ميگه که...

تهمينه جون – آخه اين شوهر من چي داره که خوشبختي هم واسه ديدنش داشته باشي؟

از اين حرف ميخندم و نگاه جمشيدخان به خندم گير ميکنه.

فريدون خان – دختر خوشگلي داري جمشيد.

جمشيدخان يه وري لبخند ميزنه و من حس پوزخند نصيبم ميشه.

با صدا زدن تيام نگام طرفش ميگرده که چند قدمي ازمون دوره و به اجبار بهش ملحق ميشم.


romangram.com | @romangram_com