#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_205

- برو.

میخوام رد شم ولی پیچیدن دست مردونش دور بازوم و گرمای اون دست نمیذاره.

- تو مال منی.

دستمو ول میکنه و من فرار میکنم ، از خودم ، از کارن و خوبی های وجودش که تو وجودم مونده ، از تیام و گرمای دستش و باز هم از خودم و این حس های عجیبی که امشب تجربه کردم.

*******

امشب صبح شدن رو تو برنامش نداره انگاری.

از اتاقم میزنم بیرون و فقط یه سویی شرت رو تی شرتم می پوشم و موهامو پشت گوش میزنم و میدونم که این مدل داد و فریادا نه برای وثوقه نه برای تیام.

سارایی که گوشه لبش باریکه خون خشک شده و آرایش چشمش به هم ریخته رو نگاه میکنم و بهزادی رو که روی کاناپه پخش شده و یه ریز داره هوار میزنه سر سارا.

تیام خواب آلوده و من متعجب ، باز هم خدارو شکر فاصله دوساختمون اونقدری هست که صدا به صدا نرسه.

سارا – به تو هیچ ربطی نداره.

بهزاد – دِ اگه به من ربطی نداشت کی میتوست خلاصت کنه از اون گند و کثافت؟

سارا – تو فقط ....

بهزاد – من چی؟ بابا جونت خبر داره که دخترش تو کدوم گورستونی داره خوش میگذرونه؟

سارا – حد خودتو بدون ، خودتم کم خوشی نکردی....من بودم که با اون دختره مو عسلی خوش می گذروندم دیگه نه؟

تیام دست از پیشونی برداشته نیم خیز میشه و چشم برق میندازه و با ته خنده مخلوط صداش میگه که...

تیام – آره بهزاد ؟

بهزاد – تو چی میگی این وسط؟

romangram.com | @romangram_com