#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_204
نگاه تیام وثوق رو نشونه میره و وثوق طرف من قدم برمیداره و صیام رو از بغلم میگیره و و کنار گوشم میگه که...
وثوق – خیالت تخت ، انگشتش هم بهت نمیخوره.
لبخند میزنم و میخوام پشت سرش راه بیفتم که تیام میگه...
تیام – بمون.
میمونم و وثوق با نگاش آرومم میکنه و میدونم که تهدید وثوق برای تیامی که عادت به نبود برادرش نداره کارساز واقع شده.
به یه قدمیم که میرسه و روی تنم خم میشه و من خودمو عقب میکشم و بوی و*یسکی توی بینیم میپیچه میفهمم که این مرد بدون تهدید وثوق منو کشته بود.
- پشیمون میشی.
بی جواب و ترسیده نگاش میکنم و اون دسته ای از موهای بیرون زده از زیر شالمو میون انگشتاش میگیره و میگه که...
- واسه اون خوشگل کرده بودی؟
باز هم بی جواب و ترسیده نگاش میکنم.
- از این به بعد جز شرکت و خونه جایی نمیری ، خیلی بهت رو دادم.
- من...
- من و مرض ، با اون مرتیکه قرار میذاری و بعد واسه من پشت تلفن میگی رفتی شهربازی؟
- به خدا...
- قسم نخور که اگه قسم وثوق نبود همینجا چالت کرده بودم ، کسی حق نداره منو دور بزنه ، میفهمی؟
فقط نگاش میکنم و برق اشکم پررنگ تر میشه و نگاه اون آروم تر و خیره به نگام میمونه.
romangram.com | @romangram_com