#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_196


- تا آهو نخواد هیچ اتفاقی نمیفته.

سارا – من و تو هم خیلی چیزا نخواستیم و اتفاق افتاد...مثلا همین تو ،نمیگم تیام بده ، نه واسه من همیشه خوب بوده ولی واسه تو...من نمیتونم از صورت و تن کبودت بگذرم ، عادت ندارم کسی رو که مامان و خالم از بچگی یادم دادن مواظبش باشم اونجوری بشه و من ساکت بشینم ، ولی آمین من هیچ کاری نمیتونم بکنم ، چرا تو اینجوری شدی ؟ چرا مثه من و سالار پا حقت هیچ وقت واینسادی ؟ همیشه گذشتی ، از خودت ، آرزوهات ، همه چیزت ، هیچ وقت تلافی نکردی چرا؟

- مامان هیچ وقت تلافی کردن یادم نداد ، عوضش یادم داد خودم به همه اون چیزایی که ازم دریغ کردن برسم .

سارا اینبار نگام کرد و حضور وثوق و حال و احوالش ما رو از اون حالت بیرون آورد.

همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته است ، همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته است

*******

صیامی که وسط پیست با امید به حضور من مانور میداد رو نگاه میکردم که حضور کسی کنارم نگامو از صیام کند.

لبخندی تو صورتم پاشید و دست طرفم دراز کرد و دست من میون دست پهن و مردونش نشست.

- فکر نمیکردم اینجا ببینمتون.

- هیچ وقت نمیتونم دل صیامو بشکنم، دلش خوش اینه که مردونه پنج شنبه ها رو با هم میگذرونیم.

- سحرخانوم خوبن؟

- اونم حتما خوبه.

نگاش از صورتم روی صیام لغزید و من درگیر این شدم که این مرد آیا همیشه جنتلمن بوده؟

- خبر ازدواج وثوق پخش شده ، راسته؟

- آره ، بالاخره خواستگاری کرد.

- فکر نمکیردم وثوق مرد دم به تله دادن باشه.


romangram.com | @romangram_com