#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_194
سالار و وثوق خندیدن و تیام کمی همراهیشون کرد و به جمع شدن تنها پسرش تو بغلم خیره شد و من پر از مادرانه شدم ، من بی زاییدن مادرانه شدم.
تیام – خاله ، خورشید با صیام چطوره؟
سالار – اونکه با همه خوبه.
خاله مهری مشتی چشم غره رفت و گفت : والا از بچه که بپرسی یه بند نق میزنه ، همین دیروز صیامو به زور فرستاد حموم ، صیام هم از اول تا آخر یه بند جیغ میزد تو این حموم ، به خدا جیگرم آتیش گرفته بود ، تازه ورپریده نمیذاره که تو کارش دخالت کنیم .
عاطی – من که میگم این دختره روانیه.
سالار – دلت میاد؟
وثوق – سالار.
سالار – جونم داداش؟
وثوق – ببند.
سالار – ممنون از تذکر به جات.
گاهی به دور از جمشیدخان ، حتی در نزدکی تیام ملکان میون جمع آدم های دوروبر خوشم و دلم قرص اینه که گاهی تو زندگیم آدمایی هستن که من براشون مهم باشم.
*******
آهو – چقده تو وول میخوری دختر ؟
عاطی – خیاط هم اینقدر غرغرو؟
آهو – همچین یه نر و ماده میخوابونم تو اون فکت که نفهمی از کجا خوردیا.
سارا – عاطی جون میخوای سالم بشینی سر سفره عقد و از ترشیدگی نجات پیدا کنی حرف اینو بخون ، این کلا شوخی نداره با آدم.
romangram.com | @romangram_com