#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_183

*******

صیام تو بغلم نشسته و خاله مهری و مامان فرشته با هم گل میگن و گل میشنفن و عاطی تو اتاقش بست نشسته و در حال ناز کردنه و مثلا داره درس میخونه و وثوق هم چشمش به در خشک شده.

- مامانی؟

- جون مامان؟

- بابا صبح میگفت من نباید برم کلاس اسکیت.

- آره نفسم ، این هفته نمیشه بری ، عوضش اون هفته با همدیگه زیاد تر میریم ، با مربیت حرف زدم.

- من نیمخوام برم پیش مامان ، مامان همش کار داره ، کارن هم کار داره ، نمیتونم هیچ کاری بکنم.

- کارن که خوبه ، دوست داره.

- آره دوسم داره ولی خیلی کار داره ، مامان هم اصلا آشپزی بلد نیست ، غذاهاش خیلی بدمزه است.

میخندم به این همه کودکانه و دلم میگیره از این آخر هفته ای که پیشم نیست و من خیلی ازش دور میشم.

مامان – آمین کی میتونی از تیاممرخصی بگیری برگردیم؟

- نمیدونم.

حضور تیام توی سالن حس شد و من نگاه کردم به اون تیپ اسپرتی که عجیب بهش می اومد.

تیام – این هفته خیلی سرمون شلوغه ، فکر نکنم....

مامان – پس بهتره فکر نکنی.

خاله مهری خندید و تیام لبخند زد و این مرد فقط جلو آدمایی خوبه که دوسشون داره.

- پس من یه وقت دیگه میام مامان.

romangram.com | @romangram_com