#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_184
صورتم به مدد کرم پودر از کبودی به در اومده بود ولی خیرگی نگاه اون آدم رو روی صورتم حس میکردم.
مامان – چی چیو یه وقت دیگه ؟ بچم آرمان دلش پوسید بسکه یه سراغی ازش نگرفتین.
- فداش بشم ، جبران میکنم براش.
خاله مهری – تیام ، خاله جون به خاطر من یه مرخصی به این بچه بده.
تیام – دردت تو جونم ، این هفته بارا میرسه ، نمیشه بیاد ، دفعه بعدی چشم ، اصلا خودم به زور میفرستمش طالقان.
وثوق – راستی تیام اون چند تا واحدی هم که خواستی آماده است .
تیام – سنداشو به نام صیام بزن.
وثوق – حله پس.
زیرپوستی دوست داشتن های این مرد ،گاهی برام تحسین برانگیزه ، حداقل مثه جمشیدخان بچشو باری به هرجهت میون یه عالمه گرگ ول نمیکنه ، حداقل بچش زمین نمی سابه ، حداقل عقده های نبودن زنشو سر بچش خالی نمیکنه ، این مرد با همه بدیاش گاهی به نظر من خیلی خوبه ، اونقدر خوب که عاطی و آیندش براش مهمه ، اونقدر خوب که خاله مهری رو میذاره رو سرش حلوا حلوا میکنه ، اونقدر خوب که عمه فرشتشو با عشق نگاه میکنه ، اونقدر خوب که...یکی میکوبونه تو صورتم و منو در حد تخت خوابش هم نمیدونه ، اونقدر خوب که من حق ندارم به طبقه بالا پا بذارم ، اونقدر خوب که من براش همیشه از آیلین کمترم اونقدر خوب که مزه کمربندشو بهم میچشونه.
وثوق- چیه آمین ، چرا تو لکی؟
صیام صورتمو با دستای کوچولوش قاب میگیره و من بهش لبخند میزنم و باز نگاه تیام روی من سنگینی میکنه.
مامان – مامانی خسته ای برو استراحت کن.
نمیخوام برم استراحت کنم و تو بیای تو اتاقم تا پتومو روم مرتب کنی و اتاقمو ببینی ، خواریمو ببنی ، خفیفیمو ببنی ، مادرم نمیخوام این همه بدبختیمو ببنی.
- خسته نیستم ، یه کم هوا بخورم خوب میشم.
دست صیام رو به دست میگرم و کلاه سویی شرتش رو روی سرش میکشم.
میدوئه طرف تاب و وسایل بازی و من میدونم که رفتنم غمگینش میکنه.
romangram.com | @romangram_com