#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_178
مامان – شاید تا آخر هفته.
اینبار عقب نشسته بودم و مامان گفت : آیلین کی برمیگرده ؟
نگاه جمشیدخان از آینه منی رو نشونه میره که با این حرف مامان بیشتر تو خودم فرو میرم.
جمشیدخان – چرا برات اینقدر مهمه ؟
مامان – چون نمیخوام آمینم بیشتر از این تقاص کارای دخترتو بده.
من صیامو دوست دارم و تقاص نمیدم ، من وثوق رو دوست دارم و تقاص نمیدم ، من خاله مهری رو دوست دارم و تقاص نمیدم و من عاطی رو دوست دارم و تقاص نمیدم.
جمشیدخان – شاید هم فکر آبروی خاندان ملکانی ، خودت گفتی واسه یه ملکان هیچی مهمتر از آبروش نیست.
در ماشین که کوبیده میشه میدونم که مامان چقدر بغض داره.
دستم طرف دستگیره میره که صدای جمشید شوکم مینه.
- تو هم طرف اونی؟
فقط نگاش میکنم و چشمام پر و خالی میشن.
- یه وقتایی آدما یه کارایی میکنن که بعدا وقتی بهش فکر میکنن جز پوزخند هیچی نصیبشون نمیشه.
- مگه مجبورن یه وقتایی یه کارایی بکنن که بعدا فقط پوزخند نصیبشون بشه؟
- بزرگ شدی.
- آره من نوزده سالمه ، فکر کنم یادتون نبود ، خب کسی تاریخ تولد کلفت خونشو یادش نمیمونه.
انیبار دستگیره رو فشار میدم و از اون بی ام و میزنم بیرون و میدونم که این مرد امشب یاد خاطره هاش افتاده و چیزی جز پوزخند نصیبش نمیشه.
romangram.com | @romangram_com