#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_179

یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است

مثه لبخونی شاهین پر از عشق و پر از کینه است

*******

سرم رو روی سینش گذاشتم و ضربان قلبش رو به ریه کشیدم.

- مامان؟

- بگو جان مامان؟

- منو دوست داری یا دلت واسم میسوزه؟

دستش توی موهام از حرکت می ایسته و من میدونم که دل مامانم از این حرفم خون شد.

- به نظرت آدم واسه کسی که دلش میسوزه این همه میجنگه؟

- امشب باید خوشحال باشم ، چون یه بار من دیده شدم ولی خوشحال نیستم ، نمیدونم چرا ، میدونی مامان ، همیشه آرزو داشتم یه بار تو یکی از مهمونیای بابا من جای آیلین کنارش وایسم و بابا دست بندازه دور شونم و به مهموناش خوشامد بگه ، آرزو داشتم یه بار من از اون لباسای گرون قیمت بپوشم و دل از همه ببرم ، ولی سهم من همیشه از مهمونیا یا تاب آخر باغ بود یا آشپزخونه و کمک به خانوم گل ، حسود نیستم ولی حسرت زیاد دارم ، حسرت اینکه یه بار توی این زندگی بابا منو بغل کنه و من بدونم یه مرد پشتم هست ، خسته شدم مامان بسکه گدایی محبت کردم ، خسته شدم از اینکه تا یه مرد بهم لبخند زد عین عقده ایا تو زندگیم جاش دادم ، مامان من یکیو میخوام که منو بخواد ، مامان تو رو دارم درست ولی تا کی عذاب وجدان اینو داشته باشم که هروقت منو میبینی یاد مردی میفتی که کم عذابت نداده ، مامان دلم خونه از خودم ، از این خود تو سری خور ، وقتی سارا رو میبینم که واسه خواسته هاش چطور تو ور همه دنیا وامیسته دلم از خودم میگیره.

- کم گذاشتم برات ؟ میدونم که کم گذاشتم ، ولی دردت تو جونم تو خودت اونقدر کاملی که نیاز به کسی نداشته باشی.

- مامان من میترسم ، اگه آیلین برگرده تیام پرتم میکنه از خونش بیرون ، دیگه نمیتونم تو شرکتش کار کنم ، مامان من از سربار بودن بدم میاد ، نمیخوام سربار زندگی آهو و سارا بشم ، نمیخوام جای آرمانمو تنگ کنم ، مامان من از خوار و خفیف شدن میترسم ، از اینکه به خودم بیام و ببینم همه دارن فقط تحملم میکنن میترسم ، من وقتی مهمون باشم عزیزم ، وقتی اسم مهمون از روم برداشته بشه میشم سربار ، میشم طفیلی ، میشم سرخر ، میشم نون خور اضافه ، به خداوندی خدا الانش هم عذاب اینکه تو خونه تیام سربارم ولم نمیکنه ، مامان درد من آینده است ، درد من آینده ایه که آیلین برمیگرده و من باز هم ازش کمترم.

شونه های مامان که میلرزه و ضربان قلبش زیرگوشم ناهموار میشه نگام رو به صورت پر از اشکش میدوزم و مامان میگه که...

- کجا ی زندگیم اینقدر برات بد بودم که فکر کردی سربارمی؟ کجای زندگیم کم برات محبت گذاشتم که فکر کردی رو جفت تخم چشام جا نداری؟ آمینم تو تاج سر مادری ، تو همه چیز مادری ، آرمان از خداشه که وجودت همیشه سایه سرش باشه ، آخه دختر ، من به تو چی بگم ؟ غلط میکنه تیام اگه بخواد دختر منو از خونش پرت کنه بیرون ، میگم تهمینه خودش با دستای خودش بچشو زنده به گور کنه ، دیگه نشنوم از این حرفا دختر مامان.

- هنوزم دوسش داری؟

- کیو؟

- خودت میدونی.

romangram.com | @romangram_com