#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_177

مامان فرشته – اون پسره اسم داره ، اگه اون دخترت جا نمیذاشت بره اونور دنیا هم الان دومادت بود.

یعنی الان دومادش نیست ؟ یعنی من دختر جمشیدخان نیستم ؟ یعنی من زن اون پسره نیستم ؟ یعنی من اینقدر بی کسم؟

چرا اینقدر من امشب دلگیرم؟

جمشیدخان – آینده آیلینو خودش تعیین میکنه.

فقط آینده منه که همه واسش تصمیم میگیرن؟

مامان – دخترت نمیتونست قبل از اینکه خبر ازدواجش با تیام تو شهر پخش بشه در مورد آیندش تصمیم بگیره ؟ خونواده ملکان آبروشون واسشون از هرچی مهمتره.

من مایه بی آبروییم؟

بلند میشم و نگاه هر چهار نفر روی من میمونه و چقدر چشمام تار میبینن.

- هوای اینجا یه کم خفه است ، میرم یه کم هوا بخورم ، میلی به غذا ندارم.

همه قانع میشن و جمشیدخان خیره میمونه بهم.

قدم که تو هوای سرد پاییزی میذارم میپکم ، از این همه غم میپکم ، از این همه سختی میپکم.

اشک میریزم و چرا امشب من به چشم همه اومدم الا اوناییکه باید میدیدنم؟

یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است...

*******

سارا و آهو زودتر از ماشین جیم شدن و من موندم تا تشکر کنم بابت شامی که نخوردم.

مامان – ممنون ، شام خوبی بود.

جمشیدخان – آره ، خیلی خوب بود ، تا کی تهرانی؟

romangram.com | @romangram_com