#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_176
نگاش میکنم و جمشیدخان خیره نگاه مات من میشه و چه زجری داره دونستن اینکه این زن هیچ وقت مادرم نبوده.
جمشیدخان – چرا برنمگیردی تهران؟
مامان فرشته – من اونجا راحتم.
سارا – اونجا فوق العاده است ولی شاید بهتر باشه به خاطر آرمان یه کم از موضعت پایین بیای خاله جون.
آهو – آره خاله ، الان آرمان نیاز داره تو یکی از بهترین مدرسه ها درس بخونه.
مامان فرشته – من و آرمان اونجا خوشبختیم.
حتی مامان هم بدون من خوشبخته.
لیوان آب رو به لبای رژ خوردم میبرم و رد اشک تو چشمم میشینه و من چرا امشب کنار اون همه به چشم اومدن باز هم دلخورم.
مامان – آمین...
نگاش میکنم و میدونم که وظیفش نبود این همه محبت.
مامان – چی شده این همه ساکته دختر مامان؟
نگام جای مامان جمشیدخانی رو نشونه میره که عادت نداره هیچ وقت آمینش توی جمع دیده بشه.
- یه کم خسته ام.
مامانه ولی نمیفهمه دردم از خستگی نیست ، مامانه ولی امشب چشماش عجیب برق داره ، مامانه و من چرا این همه امشب دلگیرم؟
جمشیدخان – چرا رفتی شدی منشی اون پسره؟
سرم پایین میفته و اون تازه یادش اومده آمینی هم هست.
romangram.com | @romangram_com