#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_175
مامان – اگه میخواستم برسونیمون بهت میگفتم.
مامان هم کلا با بچه داداشش تعارف نداره و یه بند رئیس جان رو مورد عنایت قرار میده و جمشیدخان عجیب از توسری خوری داماد آینده کیف میکنه.
جمشیدخان – برو فرشته ، میرسونمتون.
از این همه محبت قلمبه شده چشم باریک میکنم و بی هرچ حرفی راهی اتاق گریم میشم و میدونم که جمشیدخان واسه من و این تیپم تو این وقت شب غیرت خرج نمیده و دلش هوای زنی رو کرده که این همه سال دلش گرم بودنش بوده.
خیلی دلم پره امشب و میدونم که کنار درخشیدنم باز من همون آمینیم که نه بابام منو خواست نه تیامی که میتونست برام بشه بزرگترین حامی.
یه حرفایی همیشه هست ، که از درد توی سینه است...
*****
خواستم کنار آهو صندلی عقب جاگیر بشم که مامان تقریبا پرتم کرد صندلی جلو و خودش کنار آهو نشست و جمشیدخان هم یه چشم غره حواله من کرد هم یکی حواله فرشته جونش و من لبخند رو لبم کاشته کمربند بستم و جمشیدخان بی خیال ما سه تا موجود زنده رو به فرشته خانوم گفت : گرسنه نیستی؟
مامان هم چشم و ابرو اومده گفت : من شبا شام نمیخورم.
صدای سارا واضح شد و من از این شیطنتش زیرزیرکی لبخند زدم و جمشیدخان چقدر مهربون شده امشب...
سارا – ما هم که برگ چغندر.
حتی با ندیدن هم میتونستم میزان ضربه سقلمه آهو رو تخمین بزنم و چشم غره مامان رو مورد برآورد قرار بدم.
رد کمرنگی از لبخند رو رو لبای جمشیدخان دیدم و این همون مردیه که منو عملا از خونش پرت کرد بیرون...
جمشیدخان – یه امشب رژیمو بذار کنار.
ابروهای من بالا پرید و جمشیدخان زیرچشمی دید و این همون مردیه که هیچ وقت دوستم نداشت...
به خودم که میام پشت یه میز گرد تو یکی از لوکس ترین رستورانا نشستم و آهو لبخند میزنه و سارا پرستیژ حفظ میکنه و مامان و جمشیدخان هم در حال حرف زدنن و من هیچ وقت نتونستم بفهمم مامان چرا به خاطر یه مرد از همه چیش گذشت.
مامان فرشته – تا آخر هفته میمونم که با هم چند روزی بریم طالقان.
romangram.com | @romangram_com