#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_174


مامان فرشته – آمین امشب پیش من میمونه.

تیام – خوشحال میشم امشبو تو منزل من بگذرونین.

مامان فرشته – اشتباه میکنی اینبارو ، آمین و من امشب میریم خونه آهو ، در ضمن برای اومدن به خونه تو نیازی به خوشحالیت ندارم.

لبای جمشیدخان یه وری میشه و من خیره اون لبخندی میشم که از اول شب مختص مامان بوده و جمشیدخان مچ نگامو میگیره و منم شیطونی میکنم امشب و ابرو بالا میندازم و لب کش میدم و جمشیدخان بی حرف به طرح لبخندم خیره میمونه.

کارن – بهتره دیگه من برم ، شب خوبی بود.

تیام – به سحر سلام برسون.

کارن بدون ذره ای تعصب دست روی شونه تیام میزنه و میگه که...

کارن – حتما ، در ضمن فکر نمیکردم دخترعمه ای به این خوشگلی داشته باشی.

تیام مثلا لبخند میزنه و در اصل با نگاش واسم خط و نشون میکشه و دل من میریزه و کاش یکی میفهمید که چقدر کمربندش طعم زهر میده.

جمشیدخان بی اینکه منو آدمی حساب کنه رو به مامان میگه که...

جمشیدخان – منتظر میشم برسونمت.

مامان هم کلی افاده خرج وجودش میکنه و من چشمام از این فیگورش گرد میشه و اون میگه که...

مامان – فکر نمیکنم مسیرمون یکی باشه ، من و دخترا ترجیح میدیم مزاحمت نشیم و خودمون با تاکسی بریم.

کارن رفته بود و من تو دلم از اینکه یه تعارف نزد تا ما رو برسونه حرص خوردم ولی تیام رو به عمه جانش با تشابه به جمشیدخان واسه نادیده گرفتن بنده گفت که...

تیام – چرا با تاکسی ، من که هستم .

میخوام صدسال سیاش نباشی.


romangram.com | @romangram_com