#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_172
سهراب دوستانه دست دور شونم میندازه و من از این همه دوستانه هاش متشکرم.
نگاه تیام به دستیه که دور شونم حلقه است و سهراب باز میگه که...
سهراب – من نمیدونستم آمین یه آشناییتی با شما داره.
تیام مغرورانه دست توی جیب شلوارش میبره و لباش رو یه وری میکنه و تمسخر قاطی لحنش میده و میگه که...
تیام – فکر کنم از یه آشناییت بیشتر باشه ، اینجور نیست آمین؟
قبل از اینکه اون آدم مغرورِ شکست خورده ی امشب زهرش رو بریزه خودم موضوع رو جمعش میکنم و میگم که...
- سهراب جان ایشون رئیسم هستن.
سهراب – اوه ، پس شما آمینو از ما دزدیدین.
لعیا با اون لباس محشر و دنباله دارش به جمع وارد میشه و دست دور بازوی سهراب میندازه و سهراب هم یه نگاه پرمحبت حواله اون عشقی میکنه که همه خبر داریم واسه خاطرش چه کارها که نکرده.
لعیا – آمین ، عزیزم ، فرشته جون باهات کار داره.
نگام میگرده روی مامان و جمشیدخان و مامان با نگاش تشویقم میکنه تا به طرفش برم و من از اون همه سردی وجود جمشیدخان میترسم ، از جلوی مامانم خرد شدن میترسم ، از این همه بزدلی کاشته شده تو دلم میترسم.
با اجازه ای حواله جمع میکنم و دنباله لباسم سنگین تر از همیشه به دنبالم کشیده میشه و میونه راه میبینم که کارن زند هم به جمع دوتایی مامان و جمشیدخان وارد شده و با نگاش به استقبالم اومده و من چقدر از اون استایل ایستادنش خوشم میاد.
دستن مامان رو میگیرم و به جمشیدخان خیره میشم و اون هم با نگاش بالا پایینم میکنه و صدای کارن زند میون این همه حسای مختلف من جولون میده.
کارن – امشب عالی بودین ، من همیشه از طرحای سهراب خوشم اومده ولی امشب یا اون کولاک کرده بود یا شاید وجود شما به لباس اینجور ذهنیتی به بیننده میداد.
ابروی جمشیدخان یه وری بالا رفته بود و این یعنی اینکه زیاد از تملق گویی کارن جان عزیز دل خوشش نیومده و من هم حرفی که از اول مراسم رو دلم مونده بود رو گفتم و خلاص کردم خودمو.
- سحرخانومو ندیدم...
romangram.com | @romangram_com