#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_170


جمشید خان مثه همه روزای زندگیش بی تفاوت خاموش موند و من تو حجم اون روی سکه امشب جمشیدخان چه فنا شده دست و پا زدم.

*******

سهراب دست دور شونم انداخت و من خندیدم و چقدر امشب سنگینی نگاه حس کردم و چقدر مچ نگاه کارن زندو گفتم و دلم خوش اون همه جذابیت و جنتلمنیش شد و هی دم به دقیقه اون روی وجودم یادآوری تاهلشو میکرد و میخورد توی ذوقم و باز شاخ و شونه های عجیب و غریب رئیس جان هم تن و بدنم رو میشکافت و من دلم خوش وجود مامانی بود که پشت سپر دفاعیش میتونستم همچنان بتازونم و حالگیری رو تماما و کمالا به جا بیارم.

با اشاره سارا و سعی در حفظ همون قدمای موزون و مرد به دام کش راهی اتاق گریم میشم و سارا تو پیچ راهروی اون خونه پیچ در پیچ خفت گیرم میکنه و میگه که...

- گاومون دوقلو زایید.

- چی شده ؟

- آهو...

- آهو چی ؟

- میگم آهو...

- درد و آهو ، میگی یا همچین بزنمت که لال از این دنیا بری.

- سالار...

- نه مثه اینکه کتک واجب شدی امشب.

- دِ یه لحظه ساکت شو من حرفمو بزنم ، آهو و سالار تو اتاق گریمن.

زنگ خطر زده میشه و آهو تنهاست ، با اون مرتیکه ای که به سیاهی کشوندتش تنهاست.

سر جفتمون به در چوبی می چسبه و صدای داد و فریاد سالار چه واضح به گوش میرسه.

سالار – مطمئن باش من حال تو یکیو میگیرم.


romangram.com | @romangram_com