#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_169
نگاش پر اخم تو صورتم چرخ ميخوره و صداي جمشيدخان از اون همه حس بيرون ميكشونتم.
جمشید خان – انگار هوا داره سرد میشه.
به اون استیل جذاب ایستادنش خیره بودم و دلم فشرده میشد زیر بار این همه حسرت مونده بهش.
مامان فرشته – آمین اینجا چی کار میکنی؟ سهراب کارت داره.
به طرفش قدم برمیدارم که صدای تیام جریان هوا رو میشکافه و نگاه هر سه ما رو به خود میکشه.
تیام – یادت باشه خودت انتخاب کردی.
اخمای جمشیدخان در ادغام هم درمیاد و مامان از اون همه طلب موج زده تو صدای تیام حرص میکنه و بینی چین میندازه و باز رو به من با صدای بلند تر میگه که...
مامان فرشته – آمین...سهراب...
مامان تو پیچ راهرو گم میشه و من دنبالشو میگیرم که باز حرفای دو نفره اون دو مرد زیادی شبیه هم منو از رفتن منع میکنه و گوشم شل میشه و ...
جمشیدخان – بچه که بود...آمینو میگم ، کاراش حرف نداشت ، جنمیو داشت که تو هیچکدوم از دور و بریام ندیدم ، مطمئن بودم یه روزی بدون من واسه خودش یه چی میشه ، نه خیلی بزرگ ولی اونقدر بااستعداد بود که خیالم جمع این باشه که این دختره اگه یه روزی از در خونم زد بیرون عمرا شب سر گشنه زمین بذاره ، پونزده سالش که شد ، شد دست راستم ، مدیر برنامه هام ، هرجوری دوست داری اسمشو بذار ، ولی یه روز که نبود اون روز کلا بر وفق مراد نبود ، دلیل درس نخوندنشو هیچ وقت نفهمیدم ، فقط اینو میدونم که حتی آیلین هم با اون مدرکش نمیتونه مثه آمین جربزه خرج بده ، حق میدم به آیلین خودم لا پر قو بزرگش کردم ، اینا رو میگم که فکر نکنی آمین اگه بچه است بی جربزه هم است ، اگه کتک میخوره و صداش هم در نمیاد دلیل توسری خور بودنش نیست ، اون تو این چند ساله تو سری نخورده ، تو ذاتش گله و شکایت نیست ، میخوام بگم آمینی که زیر دست فرشته بزرگ بشه چیز خوبی از آب در میاد.
تیام – خواب نما شدی جمشیدخان ؟ حس پدریت زده بالا ؟ مهربون نبودی این همه جمشیدخان ، مخصوصا اون روزی که به زور صیغه می بستیش به ریشم اصلا مهربون نبودی ، اینا رو میگی که چی بشه ؟
حمشید خان – این همه سال آمین بدون مهربونی من بزرگ شده از این به بعدش هم میتونه ، نه من آدم مهربونی کردن بهشم نه اون آدم محتاج مهربونی من ، تو اون چند روز سفرم خیلی فکر کردم ، اگه لجبازی با تو نبود عمرا میذاشتم ....
تیام – میذاشتی چی ؟ آیندش خرابه جمشیدخان ، امشب عجیب شدی جمشیدخان.
جمشیدخان – یادمه آخرین باری که جلو رو من گریه کرد ده سالش بود ولی اون روز...
مکث جمشیدخان نفس می برید و دل ریش میکرد...
حمشید خان – بهش بگو برگرده ، دیگه نیازی نیست این یه سالو تو خونه تو...
تیام – نه جمشیدخان ، اینبارو اشتباه کردی ، من آدم قراردادم و تا تهش هم میرم ، کارت عروسی من و آیلین که پخش شد بی خیال اون دختر جربزه دارت میشم ...راستی خبر داری همین دختر جربزه دارت منشی منه ؟ همچین خوشم میاد از کارش ، بلده.
romangram.com | @romangram_com